ايرج افشار

362

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

آمدن به تهران منصرف شوند . از آنجا بازگشته به طرف مهرآباد رانديم و تقريبا ساعت هشت بعد از ظهر بود كه به مهرآباد رسيديم و به مقدمهء اردوى قزاق برخورديم . قراولان مانع از عبور شدند . ولى بعد كه فهميدند ما كه‌ايم و از كجا مىآييم راه دادند و ما را به ايوانى كه در جلو قهوه‌خانهء خرابه‌اى بود بردند . پرسيديم رئيس اردو كجاست مىخواهيم با ايشان ملاقات كنيم . گفتند رئيس عصر به ينگىامام رفته است و تا نيم ساعت ديگر خواهد آمد . شما همين‌جا بمانيد تا بيايند . اتفاقا هم هوا خيلى سرد بود و هم هيچ چراغ و وسيلهء روشنايى در آن قهوه‌خانه و ايوان و حول‌وحوش آن پيدا نمىشد . با همان سرما و تاريكى در آن ايوان ايستاده منتظر آمدن رئيس شديم . ده پانزده دقيقه بيشتر طول نكشيد ديديم از پشت همان خرابه‌ها چند نفرى پيدا شدند نزديك ما آمدند . ولى ايوان طورى تاريك بود كه ما نمىتوانستيم يكديگر را ببينيم و تشخيص بدهيم . در تاريكى سلام و عليكى ردّوبدل شد و از آن ميانه يكى گفت اين‌جا كه تاريك است و ما نمىتوانيم همديگر را ببينيم . خوب است چراغى پيدا كنيد و توى قهوه‌خانه بگذاريد كه آنجا برويم . اگرچه صورت اين شخص ديده نمىشد ولى از لحن آمرانهء كلام او معلوم بود كه خود رئيس اردو است . ياللعجب كسى چه مىدانست كه اين شخص مرموز كه در آن شب تاريك با ما مواجه شده بود يك روز زمام كشور ايران را به دست گرفته و بر سرير شاهنشاهى [ 14 ] ايران جلوس خواهد كرد و آن همه تغييرات بزرگ در سراپاى اين كشور خواهد داد و ما كه آن شب از طرف شاه و دولت به رسالت نزد او رفته‌ايم چند روز ديگر جزو چاكران و فرمانبرداران او خواهيم شد ! ! ! بارى بطورى كه امر داده بود فورا يك چراغ نيم‌سوزى از گوشه و كنار پيدا كرده و بردند در طاقچهء همان قهوه‌خانه خرابه كه جز خاك و خشتى از آن برجا نمانده بود گذاشتند و ما به هيئت اجماع به آن قهوه‌خانه رفته و در روشنايى چراغ با يكديگر روبه‌رو شديم . حاضرين آن اطاق از طرفى من بودم و معين الملك و ژنرال و كلنل هيگ و از طرف ديگر رضاخان بود و سيّد ضياء الدّين .